۱۰ اردیبهشت ۱۴۰۵، ۹:۰۰

روایت تصمیم مادرانه یک معلم؛ خانه‌ای که کلاس درس شد

روایت تصمیم مادرانه یک معلم؛ خانه‌ای که کلاس درس شد

خرم‌آباد- در روزهایی که صدای جنگ، زنگ مدارس را خاموش کرد و کلاس‌ها را به تعطیلی کشاند، در یکی از محله‌ها، زنگی دیگر به صدا درآمد؛ زنگ خانه‌ای که به کلاس درس تبدیل شد.

خبرگزاری مهر- گروه استان‌ها: جنگ، فقط اضطراب و استرس تولید نمی‌کند؛ زندگی را هم تغییر می‌دهد. ریتم روزها را به‌هم می‌زند، و حتی ساده‌ترین عادت‌ها را از آدم‌ها می‌گیرد.

برای کودکان، این تغییر، بیش از هر چیز، در سکوت مدارس و کلاس‌ها معنا پیدا می‌کند.

جایی که باید صدای خنده باشد، سکوت می‌نشیند. جایی که باید زنگ تفریح باشد، انتظار شکل می‌گیرد.

روایت تصمیم مادرانه یک معلم؛ خانه‌ای که کلاس درس شد

اما در همین سکوت، گاهی یک نفر تصمیم می‌گیرد که اجازه ندهد این خاموشی ادامه پیدا کند. این روایت، درباره همین تصمیم است.

تعطیلی مدرسه؛ آغاز یک خلأ بزرگ

با شدت گرفتن شرایط جنگ دشمنی صهیونی آمریکایی علیه ملت ایران، مدارس در برخی مناطق ناگزیر تعطیل شدند.

تصمیمی برای حفظ امنیت، اما با پیامدی دیگر: قطع ارتباط کودکان با محیطی که برایشان فقط محل درس نبود، بلکه فضای امنیت و نظم و امید بود.

یکی از مادران در این‌باره به مهر می‌گوید: بچه‌ها فقط درس را از دست ندادند… انگار بخشی از روزشان، بخشی از آرامششان هم از بین رفت.

روایت تصمیم مادرانه یک معلم؛ خانه‌ای که کلاس درس شد

در چنین شرایطی، بسیاری از خانواده‌ها نگران بودند: نه فقط برای آموزش، بلکه برای روحیه فرزندانشان.

یک تصمیم ساده، اما تعیین‌کننده

در همین روزها، طیبه امیری تصمیمی گرفت. نه در یک جلسه رسمی، نه با یک دستور اداری. بلکه در دل یک نگرانی ساده: «بچه‌ها چه می‌شوند؟»

وقتی دیدم مدرسه تعطیل شده و بچه‌ها پراکنده شده‌اند، اولین چیزی که به ذهنم رسید این بود که نباید ارتباط قطع شود

او در گفت‌وگویی با مهر روایت می‌کند: وقتی دیدم مدرسه تعطیل شده و بچه‌ها پراکنده شده‌اند، اولین چیزی که به ذهنم رسید این بود که نباید ارتباط قطع شود. آموزش فقط درس نیست؛ بچه‌ها به این ارتباط نیاز دارند.

و همین جمله، آغاز یک مسیر شد.

خانه‌ای که تغییر کاربری داد

درِ خانه‌اش را باز کرد. خانه‌ای معمولی، اما با تصمیمی غیرمعمول.

روایت تصمیم مادرانه یک معلم؛ خانه‌ای که کلاس درس شد

فرش‌ها مرتب شد، کتاب‌ها روی میز آمدند، و گوشه‌ای از خانه، به کلاس درس تبدیل شد.

او می‌گوید: امکانات خاصی نداشتیم. همان چیزی که بود، کافی بود. مهم این بود که بچه‌ها بدانند هنوز جایی هست که می‌توانند یاد بگیرند.

اولین روز؛ تردید و امید در کنار هم

دانش‌آموزان، با قدم‌هایی آرام، و نگاهی آمیخته به تردید و اشتیاق، وارد خانه شدند.

یکی از آن‌ها به مهر گفت: اول فکر می‌کردم مثل قبل نیست… اما وقتی خانم را دیدم، حس کردم دوباره همه‌چیز همان‌طور شده است.

طیبه امیری به استقبالشان رفت، لبخند زد و گفت: اینجا هم می‌شود درس خواند… مهم این است که کنار هم هستیم.

کلاسی متفاوت؛ درس‌هایی فراتر از کتاب

در این خانه، فقط ریاضی و فارسی تدریس نمی‌شد. چیزهای دیگری هم بود: آرامش، گفت‌وگو، و تمرین همدلی و کنار هم بودن.

روایت تصمیم مادرانه یک معلم؛ خانه‌ای که کلاس درس شد

او در یکی از جلسات به بچه‌ها گفت: تا وقتی یاد می‌گیریم، قوی هستیم. تا وقتی کنار همیم، هیچ ترسی نمی‌تواند ما را شکست بدهد.

یکی از دانش‌آموزان پاسخ داد: خانم، اینجا بهتر از خونه‌ست… چون شما هستید.

روایت یک دانش‌آموز؛ بازگشت انگیزه

یکی از دانش‌آموزان درباره این تجربه به مهر می‌گوید: وقتی مدرسه تعطیل شد، خیلی ناراحت شدم. فکر می‌کردم دیگر درس نمی‌خوانیم. اما وقتی به خانه خانم معلم آمدیم، دوباره حس کردم می‌توانم ادامه بدهم.

روایت تصمیم مادرانه یک معلم؛ خانه‌ای که کلاس درس شد

او ادامه می‌دهد: اینجا فقط درس نیست… حس می‌کنیم کسی هست که به ما اهمیت می‌دهد.

نقش خانواده‌ها؛ قدردانی از یک تصمیم انسانی

والدین نیز، این تغییر را به‌وضوح احساس کردند. یکی از مادران می‌گوید: در این شرایط، پیدا کردن کسی که این‌طور دل‌نگران بچه‌ها باشد، خیلی ارزشمند است. بچه من بعد از مدتی دوباره با انگیزه درس می‌خواند.

روایت تصمیم مادرانه یک معلم؛ خانه‌ای که کلاس درس شد

این مسیر، بدون سختی نبود. محدودیت فضا، نگرانی‌ها، و شرایط جنگی. اما طیبه امیری می‌گوید: سختی بود، اما وقتی بچه‌ها را می‌دیدم، همه چیز آسان‌تر می‌شد.

او بارها تأکید می‌کند: معلمی فقط یک شغل نیست. وقتی شرایط سخت می‌شود، تازه می‌فهمیم که این کار چقدر مسئولیت دارد.

تأثیر بلندمدت؛ چیزی فراتر از یک کلاس موقت

این تجربه، فقط یک راه‌حل موقت نبود. تأثیری عمیق‌تر داشت. دانش‌آموزان یاد گرفتند: در سختی‌ها متوقف نشوند، و آموزش را رها نکنند.

شاید ما نتوانیم جنگ را متوقف کنیم، اما می‌توانیم نگذاریم آینده این بچه‌ها متوقف شود

او در پایان یکی از روزها، به یکی از همکارانش گفته بود: شاید ما نتوانیم جنگ را متوقف کنیم، اما می‌توانیم نگذاریم آینده این بچه‌ها متوقف شود.

کم‌کم، این خانه، فقط یک مکان نبود. به یک نماد تبدیل شد: نماد استمرار، نماد امید، نماد مقاومت، و نماد معلمی.

زنگی که خاموش نشد

جنگ، بسیاری از صداها را خاموش می‌کند. اما همیشه، صداهایی هستند که باقی می‌مانند. مثل صدای ورق خوردن کتاب در یک خانه، مثل صدای معلمی که می‌گوید: «ادامه بده.»

روایت تصمیم مادرانه یک معلم؛ خانه‌ای که کلاس درس شد

طیبه امیری،با همین صدا، نشان داد که آموزش، راه خودش را پیدا می‌کند. و شاید مهم‌ترین درسی که شاگردانش آموختند، نه از کتاب، بلکه از خود او بود: اینکه در سخت‌ترین شرایط هم، می‌توان ایستاد،می‌توان ادامه داد، و می‌توان چراغی را روشن نگه داشت.

کد مطلب 6815056

برچسب‌ها

نظر شما

شما در حال پاسخ به نظر «» هستید.
  • نظرات حاوی توهین و هرگونه نسبت ناروا به اشخاص حقیقی و حقوقی منتشر نمی‌شود.
  • نظراتی که غیر از زبان فارسی یا غیر مرتبط با خبر باشد منتشر نمی‌شود.
  • captcha

    نظرات

    • علیرضا لوعلیان لنگرودی IR ۱۳:۵۴ - ۱۴۰۵/۰۲/۱۰
      1 0
      درود و تحیات خداوند بر چنین انسان‌هایی.
    • IR ۱۴:۴۴ - ۱۴۰۵/۰۲/۱۰
      0 0
      خیلی گزارش خوبی بود
    • IR ۱۰:۰۳ - ۱۴۰۵/۰۲/۱۲
      0 0
      درود بر اين معلم عزيز